ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ابوالفضل کوچولوی ما

تلخ و شیرین ترین انتظار دنیا

1390/9/7 19:13
نویسنده : مامان
298 بازدید
اشتراک گذاری

بدو بدو آماده میشم اول همه دنبال جوراب هام میگردم کجا گذاشتمشون آخ که چقدر حواس پرت شدم دیرم شده پس این کجاست تازه باید ابوالفضل هم برسونم خونه مامان بالاخره با مکافات رسیدم در خونه و مامانی که میدونه چه خبره زود دررو باز میکنه و ابوالفضل رو میبرم خونه وخداحافظی میکنم ولی چقدر لفتش میدم برای اخرین بار میگم خداحافظ مامانم میگه برو دیگه دیرت شد برمیگردم انگار دل نمیکنم که برم مامان میگه برو دیگه دیر میشه ها و رسما درب رو برویم میبنده و چشمان من به چشمان فرزندم خیره مونده در که بسته میشه نگاهش تو نگاهم جامونده و میدونم تا برگشتم به خونه باهام هست تو ماشینم و مسافرها از مسائل مختلف صحیت میکنن ولی من هنوز تو بطن اون نگاهم رسیدم سر کارو باید تمرکز کنم روی کارم اما بیشتر از تمرکز دارم با زمان میجنگم تابهش چیره شم و هرچی که میتونم کمترش کنم ساعت داره میگذره و به آخرش نزدیک میشم تمام طول ساعت کاری یک طرف و یک ساعت اخر کار هم یک طرف 3  2   1 بالاخره تموم شد و من مثل ادم های گیج دارم به ذهنم فشا میارم میخواستم برایخونه چی بخرم ؟ یادم نمیاد و اصلا نمیخوام بیشتر از این فرزندم رو مثل خودم منتظر بمونه شدم مثل آدم های عاشق گیج و سر درگم روز کاری تموم شده و من پشت در خونه ام تا زنگ در رو میزنم مامانم میگه ابوالفضل مامان اومد نمیودنم چطور پله هارو دوتا یکی میکنم پسرمو که میبینم بال درمیارم و پر میزنم تا عزیزتر از جانمو تو اغوشم جا بدم و از نگاه ابوالفضل میخونم که اونم حس خوبی داره حس با هم بودن بغلش میکنم بوش میکنم و تمام خستگی کار ، شلوغی خیابان ، و کل مسائل روز با یک لبخند پسرم و لمس وجود فرزندم تموم میشه آخ که چقدر دل تنگ این کوچولوی دوست داشتنی شدم .

امروز احساس کردم که ابوالفضل احتیاج داره ساعات بیشتری باهاش باشم برای همین فرصت خوبی بود که به خونه هم یه دستی بکشم رفتم پیش رئیس و برای دو روز کاری تقاضای مرخصی کردم و خوشبختانه با تقاضای من موافقت شد تو پوست خودم نمیگنجیدم چند وقت پیش با یکی ازمامانا صحبت می کردم در مورد کارهای روزانش میگفت اینکه از صبح که بیدار میشه چه کارهایی انجام میده و .....گلایه از اینکه کارهایی که انجام میده تکراریست و مثل روزهای قبله ،من که همیشه از اینکه  ساعاتی درروز رو با فرزندم نیستم  شاکی هستم و همیشه به خانم های خانه دار غبطه میخوردم یه لحظه فکر کردم دیدم اینقدر ها هم بد نیست همین امروز کلی برنامه برای فردا ریختم که تمام طول روز رو از لحاظات شاد و پر از بازی با کودکم و همسرم پر کنم و ....کلی لذت بردم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان جون
9 آذر 90 14:27
برات خوشحالم مامانی بابا پسر خوشکلت حسابی خوش بگذرون
مامان ابوالفضل
28 آذر 90 13:57
سلام مامانی امیدوارم لحظات شادی و با ابوالفضل جون دوست داشتنی داشته باشی برات آرزوی موفقیت دارم بوس